ما اوووومدییییییم

چند روز پیش سفر ما به اصفهان تموم شد و ما با باباجان و مامان جان و خاله عطیه برگشتیم تهران.
و خلاصه ی سفرمون به روایت تصویر......





این هم پریا جونی دخترخاله ی مهربونت که خیلی شما رو دوست داره و اینجا همش میخواست ببوستت





چند تا عکس باباباجان



امیرحسینم با بابایی حاجی

کامیون اولین موهات که خاله زهرا کوتاه کرده


این دست بند و پا بند هم مامان جان با گندم واست درست کرده میگن چون اولین تیرماه عمر شماست باعث میشه گرمازده نشی


امان از دست این خاله عطیه نازنازی که شما رو دخمل کرده




خیلی دوست داشتم عکس العملتو وقتی بابامیثمو بعد از سه هفته میدیدی ببینم خلاصه اینکه قیافت خیلی جالب شده بود یه جورایی هم غریبی میکردی و هم میشناختی و بعد از این که چند دقیقه نگاهش کردی خندیدی و رفتی بغلش.
راستی یادم رفت علت تاخیرمو بگم هم شما موس کامپیوترو خراب کردی و هم مهمون داشتیم




ما اوووومدییییییم
